بدون تردید ادبیات یکی از محکم ترین و فرهنگی ترین دستاوردهایی است که به کافی شاپ ها قداست بخشیده است. ادبیات در طول تاریخ توانسته زندگی بشر را با ابزارهای مناسب، طراوت و شادابی بخشیده و تأملات و دردهای انسان را درمان کند. اگر امروز هم چنان محفل های کافی شاپی وجود دارد، شاید ریشه در حضور روشنفکرانی همچون ژان پل سارتر ،کامو، دوبووار، صادق هدایت و … دیگران داشته باشد. آن ها به کافه ها آمدند، آثار ادبی را تجزیه و تحلیل کردند، دنیای سیاست را نقد کردند و همه چیز را با نگاه موشکافانه به بحث و دیالوگ گذاشتند. کافی شاپ در دنیای مدرن بدون ادبیات، حضوری جز مصرف و از خودبیگانگی انسان ندارد. ضمن اینکه جایگاه مناسب خود را به سرعت از دست خواهد داد. چگونه می توان لحظه نابی را که یک فرد در حال نوشیدن قهوه داغ و خواندن «جنایات و مکافات» داستایفسکی به او دست میدهد را تجربه کرد؟
قطعا فضای کافه ها و تاثیر ناب ادبیات دو عنصر اساسی مکمل بازسازی انسان عصر مدرن هستند. انسانی که اگر دقایق و لحظاتش را شیرین نکنیم، نمی تواند زیر بار هستی دوام بیاورد؟ ادبیات بر خلاف علوم به توصیف آنچه می پردازد که با اساس هستی و هست بودن انسان سر و کار دارد. حال هر چقدر این انسان بتواند ژرف تر و عمیق تر با واژه ها و کلام ها همذات پنداری کند، شاید راحت تر و بهتر بتواند از رنج ها و دردهایش بکاهد. البته گاهی هم داستان انسان را دچار سرگشتگی و حیرت می کند، و به ابعاد نهیلیستی زندگی دامن می زند، و سرنوشت تراژیک او را برایش آشکار می کند. اما هر کدام از این راه ها نشان می دهد که ادبیات جدی ترین میراث ذهنی بشر است که همواره بر زندگی و هستی ما تاثیر می گذارد. ژان پل سارتر معتقد است: “آثار ادبی یکی از بهترین بخشش هایی است که انسان به دیگری می کند، و او را در لذتی وصف ناپذیر سهیم میکند و نویسنده با خلق اثر ادبی چیزی را بر جهان اضافه میکند.”
اما اقبال بیشتر ادبیات معاصر در این است که انسان عصر فرامدرن تجربه های نو خود را در مکان هایی به دست می آورد که بی بدیل، یکه و تاثیرگذار است. ادبیات پاسخ به تناقض های درونی ماست که می تواند در مکان های عمومی مثل کافی شاپ ها هم تکان دهنده و هم لذت بخش باشد. گرچه دیگر شاعران و نویسندگان جهان روحیه سرکش و انقلابی ندارند، اما هنوز هم می توان داستان های انقلابی مثل ۱۹۸۴ اورول، یا مادر ماکسیم گورکی را در گوشه دنج کافه ای با صدای موسیقی مدرن تجربه کرد. ادبیات سرنوشت محتوم بشر نیست، اما پرتویی دارد که تولد احساس و شور و شیرینی را در دل ها رقم میزند.
ادبیات در فضای کافی شاپ، به انزوا پایان می دهد؛ هر چند گاهی لازم است داستانی یا شعری را در خلوت دل و گوشه خانه ها خواند، و یا در مترو و هواپیما سخنی ناب را بر روی زبان مزه مزه کرد، اما غریبگی و دیوار انزوا سوراخ می شود، اگر کتاب های داستان و شعر بر روی میز قهوه خانه پهن شود. روشنفکر و روشنفکری قرن بیستمی در شرایطی تجربه شد که کافه ها مراکز مهم نشست ها و گردهمایی های این بزرگان بود. هر چند در قرن ۲۱ بحث های داغ روشنفکری در کافه ها کم فروغ شده، اما ادبیات در تزلزل فضای بی شکل پست مدرن آشنایی و لذت را به همگان می دهد. شاید هم قدری از سیاست زدگی نقد ادبیات قرن بیستمی کمتر و بر فضای شگفت انگیز و پر تعارض قرن بیست و یک افزوده شده است. اگر ادبیات می تواند در دنیایی که اینترنت و رسانه همه بخش های آن را پر کرده، سر پا بماند، به این خاطر است که هم چنان هدف مردم با خواندن یک داستان زیبا جذب می شوند، و لذت فراوانی از آن می برند.
البته ناگفته نماند ادبیات مثل پزشکی به سرعت نسخه و درمان تجویز نمی کند؛ اما زبان پویا و پر رمز و رازی دارد که اگر نسخه ای بدهد، جان را تازه، روح را طراوت و شادابی می بخشد. ادبیات همچون کلام مقدس رستگاری بخش نیست، و اصلا چنین و مقصودی هم ندارد، اما شاید بتواند وضعیت تراژیک انسان را التیام بخشد، وضعیتی که هر روز درد و رنج را برایمان بیشتر می کند. این اشارت تفسیر رازوارگی و ایهام عصر جدید است؛ عصری که هر چند دوران شعر و ایمان را سپری کرده است، اما در نهایت به وضع جدیدی رسیده که پاسخی شاعرانه را می طلبد. فهم آثار هنری و درک معنای ادبیات بسیار دشوار است. اگر حتی نبوغ ذهنی ما دچار خشکی و بی هویتی شده باشد، اما هنوز هم «صد سال تنهایی» مارکز روی میز کافی شاپ ها دیده می شود. گابریل گارسیا مارکز در این اثر به یادماندنی شرایط آکنده از بیم و امید انسان را به تصویر می کشد. اما او در عین نگاه واقع گرایانه و رئالیستی، به طور معجزه آسایی به خیال پردازی و تصویرسازیهایی می پردازد که پر از رازوارگی است.
برای رزرو رستوران و یا برگزاری رویداد با ما در تماس باشید
امروز هنر در مکانهای غیر رسمی و غیر دولتی می جوشد و خلق می شود. ادبیات فریاد عشق است که در کافه های شهرهای مدرن امروزی شنیده می شود. در این مکان خرد هرگز انکار نمی شود؛ اما خرد ابزاری به حاشیه رفته و شراب شوق در زیر پوست انسان تزریق می شود. ادبیات و تکنولوژی دو روی یک سکه هستند. هنر در کنار علم، پازل های ذهنی انسان فرامدرن را می سازد.
کافی شاپ ها امروز در مدرن ترین برج ها و اماکن عمومی ساخته می شوند، و به نمادی از علم و تکنولوژی مبدل شده اند؛ اما نمی توانیم در این اتاق های تکنولوژی بنشینیم، و خود را به پریزهای برق وصل کنیم، و دچار استحاله و فراموشی شویم. آن چه نیاز است، تجربه زیستن در جهانی است که به دنبال تحول حال است.
ادبیات نامکشوف ترین نوری است که روی میزهای کافه ها پیداست. تفکر در مینی مالیستی ترین اثرهای قرن زاده می شود، مصرف می شود و تراژدی را تحمل پذیر می کند. ادبیات، تفکر، کافه، قهوه، نور، صدا، انسان و آزادی مرموزترین کلماتی هستند که در عصر پست مدرن کنار هم می نشینند. پیوند متضادترین عینیاتی که بی وادی و بی سایه شده اند… .
